تبليغاتX
پیوست
...شعرها و دست نوشته های مسعود میرقادری و
 

یک سال گذشت...

و امروز چهاردهم آذر ماه است.

 

 

 

چقدر بغض بزرگی است در وجود تنم

 

مچاله زیر پتو درد می کند وطنم

 

به دست های تو مصلوب می شود زنجیر

 

هزار سالگی صد هزار برده منم

 

شبیه مادر خشکیده شیر در پستان

 

شبیه عق زدن از درک وسعت زندان

 

هزار سالگی فکرهای دور از ذهن

 

شبیه نام زنی تلخ

مادرم 

ایران...

 

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در دوشنبه چهاردهم آذر 1390  |
 
و امروز چهاردهم آذر ماه است…


هر چند که قرار بود اين صفحه هجدهم مهر به روز باشد...




پرم از حرف های ناگفتن، پرم از انجماد يک فوران


توی پاهام می دود مرفين، زير رگ هاش می خزد سرطان


دست مادر بزرگ و آب زدن روی ديوار های کاه گلی


طرح کاشی که توی چشمانش... طرحی از اصفهان در باران


قصّه می گفت و عطر خرمالو روی تنهايی ام فرو می ريخت


آب می شد تمام کودکی ام توی حجم حقير يک گلدان


پرم از واژه های واماندن، گس تر از طعم کال خرمالو


توی گلدان هميشه مريم داشت، در قلمکار بوی تازه ی نان


عصر يک روز سرد تابستان، اين خيابان منجمد روييد


اين خيابان منشعب شده در لابه لای نسوج يک هذيان


کاش مادر بزرگ می جنبيد،کاش مادر بزرگ مرده نبود


لااقل کاش مرده من بودم، عصر آن روز سرد تابستان



|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در یکشنبه چهاردهم آذر 1389  |
 
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد

مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد

در این روز ها که از دور،دور تَرم اگر به احترام بزرگوارانی چون: سید مهدی

_موسوی،پیمانه جمشیدی،سیاوش کاویان،دودمان و البته دیگر دوستان و عزیزان نبود این

صفحه همچنان نو نمی شد


ما می دانستیم راهی نمانده

مثل نهنگی که با هم قبیله هاش خود کشی کرد

دسته جمعی.

ما راهی نداشتیم و غیرتی چون نهنگ ها...(1)


شاید بعدها فرصتی نباشد بنابراین میخواهم از سه نفر تشکر کنم

(حمیدرضا وطن خواه،ابراهیم اسماعیلی و سیامک جهانبخش)

هر چند امروز هم دنیا گرگ است(2) هر چند هرگز دیوار را دوباره نچیدیم و همیشه

پیش ازآنکه نامه مان را به دستش برسانیم پیاده شد(3)و درشکه دیگر ت َ تق تَ تق راه

نیفتاد(4)


هر چند....



همیشه در خم این کوچه سدّ راهم باش...(5)






از این همه که بگذریم شاید یکی از همین روزها به یکی از اشکال چندین و

_چند گانه بیماری در کالبد سگی یا گربه ای ظاهر شوم؛به امید درمان دامپزشکی مجرب




(1):دودمان

(2):اشاره به شعر ابراهیم اسماعیلی

(3):اشاره به شعر حمید رضا وطن خواه

(4):اشاره به شعر سیامک جهانبخش

(5):بر پنج سیم موازی گنجشک ها.../سیامک جهانبخش



این هم غزلی که فکر می کنم در سال هشتاد و یک یا هشتاد و دو یا هشتاد و سه پا به دنیا

گذاشت

بارانی بلند،کت راه راه زرد

لم داد روی صندلی کهنه، پیرمرد

لم داد روی صندلی و خیره شد به در

بادی وزید،پنجره وا شد،هوای سرد

همراه باد توی اتاق آمد و نشست

آمد دوباره،باز نشست و سکوت کرد

باد آمد و نشست...؟! نه زن،با شتاب باد

آمد دوباره باز نشست و سکوت کرد

چیزی نداشت تا که تعارف کند به او

مثل همیشه میز،دو فنجان و چای سرد

یک لحظه مرد دید که خالی است صندلی

هی با تو ام کجا...

حالا اتاق مانده و شب،مرد پشت میز

پاییز پشت پنجره،انبوه برگ زرد



|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در چهارشنبه سوم شهریور 1389  |
 

از شاخه های پیچ در پیچ درختی پیر

تا حسّ مرموز زنی پیچیده در زنجیر

یک سرزمین سرد را جا داده ام در متن

محدوده ای از جنس فولاد از نژاد قیر

آنجا که روزی خانه ی گنجشک ها مان بود

امروز چیزی نیست جز رویای آن تصویر

انگشت هایی منجمد بر میله هایی سخت

جا مانده از فصلی که یک بیماری واگیر

با ظاهر معصوم خود زنجیر را زایید

من ماندم و بیماری و خاکی که دیگر سیر

از رد پای زخمی گنجشک بود و ترس

یکریز می بارید و می آمیخت با تقدیر

ناچارم از پایان بی پایان این گفتار

بد جور دستانم کرخت است از غل و زنجیر

 

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در سه شنبه هجدهم خرداد 1389  |
 

 

عبور ثانيه ها،ساعتی كه بر ديوار

نشسته رو به من و واژه ها كه طوطی وار

درون حافظه ام وول می خورند و باز

دچار حس هراس و تكرٌر ادرار

به روی صحنه قدم می گذارم و حالا

نگاه منقلبش روی پيكرم آوار...

نمايش كمدی،روی صحنه آمده ام

صدای كف زدن و موج خنده ی حضٌار

و فكر می كنم اينجا چقدر مسخره است

كه خنده روی لبم می نشيند و انكار

ميان باور من رخنه می كند مرموز

و اخم می كند آن زن كه نقش بوتيمار...*

و من كه مانده ام اينجا چه كار می كنم و

بلند می شود از سن صدای گوش آزار

كه با شنيدن آن سمت من هجوم آورد

و نقش صامت من قور باغه ای كه شكار

 

* بوتیمار مرغی است ماهیخوار، دارای منقاری کشیده و گردن دراز و دم کوتاه، پرهایش به رنگ سفید و سبز وآبی، بیشتر در کنار رودخانه ها می نشیند و ماهی صید می کند.(فرهنگ مصور فارسی)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 

در عمق باور های من یک زن زمستان

را داشت در زهدان خود تا اینکه باران

بارید و زن حل شد، هوای سرد و برفی

ماسید در ذهن پر از خار بیابان

وقتی طنین  ترسناک  باد وحشی

آمیخت با رعد و مبدّل شد به طوفان

احساس کردم ازخودم میترسم و برف

یکریز می بارید و من انگار هذیان

می گفتم و در خاطرم باقی نمانده است

در خواب یا بیداری ام در یک خیابان

یا جای دیگر،راستش اصلاً مهم نیست

یک مرد

با یک زن

شبی  در برف و بوران

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در چهارشنبه نهم دی 1388  |
 به روح بلند مادربزرگم

نزدیک عصر آب زد ایوان را

آن وقت رفت و چایی و قلیان را

آورد و روی صندلی چوبی

لم داد و خورد تا ته فنجان را

با دست های خسته و لرزان، زن

محتاط پشت پنجره گلدان را

آرام روی طاقچه ی چوبی

جا داد و بعد آینه، قرآن را

با پشت دست قطره ی اشکش را

قاپید و قاب عکس پدر جان را

با دستمال آبی گلدارش

از گرد پاک کرد و بهاران را

تبریک گفت و بعد کنار در

در جای عکس قالی کرمان را

آویخت، لمس کرد و فقط بوسید

تصویر فرش، نقشه ی ایران را

آن سال عید پیرزن تنها

هرگز ندید جشن و چراغان را...

(مسعود میرقادری)

 

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 آن روزها
غزل قبلي، غزلي است متعلق به حدود هفت سال پيش...

احساس ميكنم شايد هيچ وقت ديگر در روزهاي ممتد نفس كشيدنم نه به اندازه ي آن روزها زندگي كرده ام و نه به اندازه ي آن روزها مرده ام.

قصد دارم غزلي ديگر متعلق به همان روزها را در پست بعدي ارسال كنم.

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 
 مرگ،لحظه ی کامل خستگی است

(نادر ابراهیمی) 

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  |
 
و با تداعی او در غروب یک پاییز

هزار برگ فرو ریخت روی صفحه ی میز

و باد،پنجره،باران و بوته های خیار

میان مزرعه تنها مترسک جالیز

نگاه مرد،ترک های کهنه ی دیوار

اتاق پر شده از یک سکوت وهم انگیز

سکوت مزرعه،فانوس،قوطی سیگار

صدای تند نفس های زن ته دهلیز

عبور سایه ی زن،قوری سفالی و چای

که از دهانه ی لیوان دوباره شد لبریز

و دست مرد به لیوان چای اصابت کرد

و سقف،بارش باران که تندشد یکریز

و باد،پنجره،باران و بوته های خیار

و زن  برابر چشمان مرد حلق آویز

 

(مسعود میرقادری) 

|+| نوشته شده توسط مسعود میرقادری در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  |
 
 
بالا