سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد
مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد
در این روز ها که از دور،دور تَرم اگر به احترام بزرگوارانی چون: سید مهدی
_موسوی،پیمانه جمشیدی،سیاوش کاویان،دودمان و البته دیگر دوستان و عزیزان نبود این
صفحه همچنان نو نمی شد
ما می دانستیم راهی نمانده
مثل نهنگی که با هم قبیله هاش خود کشی کرد
دسته جمعی.
ما راهی نداشتیم و غیرتی چون نهنگ ها...(1)
شاید بعدها فرصتی نباشد بنابراین میخواهم از سه نفر تشکر کنم
(حمیدرضا وطن خواه،ابراهیم اسماعیلی و سیامک جهانبخش)
هر چند امروز هم دنیا گرگ است(2) هر چند هرگز دیوار را دوباره نچیدیم و همیشه
پیش ازآنکه نامه مان را به دستش برسانیم پیاده شد(3)و درشکه دیگر ت َ تق تَ تق راه
نیفتاد(4)
هر چند....
همیشه در خم این کوچه سدّ راهم باش...(5)
از این همه که بگذریم شاید یکی از همین روزها به یکی از اشکال چندین و
_چند گانه بیماری در کالبد سگی یا گربه ای ظاهر شوم؛به امید درمان دامپزشکی مجرب
(1):دودمان
(2):اشاره به شعر ابراهیم اسماعیلی
(3):اشاره به شعر حمید رضا وطن خواه
(4):اشاره به شعر سیامک جهانبخش
(5):بر پنج سیم موازی گنجشک ها.../سیامک جهانبخش
این هم غزلی که فکر می کنم در سال هشتاد و یک یا هشتاد و دو یا هشتاد و سه پا به دنیا
گذاشت
بارانی بلند،کت راه راه زرد
لم داد روی صندلی کهنه، پیرمرد
لم داد روی صندلی و خیره شد به در
بادی وزید،پنجره وا شد،هوای سرد
همراه باد توی اتاق آمد و نشست
آمد دوباره،باز نشست و سکوت کرد
باد آمد و نشست...؟! نه زن،با شتاب باد
آمد دوباره باز نشست و سکوت کرد
چیزی نداشت تا که تعارف کند به او
مثل همیشه میز،دو فنجان و چای سرد
یک لحظه مرد دید که خالی است صندلی
هی با تو ام کجا...
□
حالا اتاق مانده و شب،مرد پشت میز
پاییز پشت پنجره،انبوه برگ زرد
|
+| نوشته شده توسط
مسعود میرقادری در چهارشنبه سوم شهریور 1389
|